بخته ورانه !

اوایل لقب «خرشانس» را به او داده بودیم . بعد تر ها کلمه ی دیگری به نام «بخته ور» را بهشان معرفی کردم و دیگر نام «بخته ور» را با خود یدک میکشید . شنیدن دائم کلمات ترکی از زبان یک مشهدی و رشتی لذت خاصی دارد که شما نمیدانید . ناگفته نماند که طی این دو سال ما از لحاظ زبان تاثیر عمیقی روی هم گذاشته بودیم . و هر سه به تنهایی ترم آخر ترکیبی از مشهدی و رشتی و ترک بودیم .

اما داشتم میگفتم ... مثالهای فراوانی هست که بتوانم بخته ور بودن مهین را به شما ثابت کنم . که از گفتن بخش زیادی از آنها بخاطر رعایت شئونات اسلامی معذورم . ولی میتوانم به صبح هایی اشاره کنم که منو ریحانه از پس بیدار کردن مهین بر نمی آمدیم و زیر باران های سیل آسا خودمان را با هزار مشقت به دانشگاه میرساندیم و به دلیل تشکیل نشدن کلاس دست از پا دراز تر بر میگشتیم و فحش و ناسزا بود که نثار بخته ور میکردیم و او فقط خیلی بیرحمانه به ما میخندید . از کنار دریا رفتنمان هم که بهتر است چیزی نگویم ! هرچند که خیلی دوست دارم جزء به جزء برایتان بگویم چگونه این بشر موجبات حیرت من و ریحانه را فراهم میکرد . آخ اگر بدانید یکی دوباری که بخت با او یار نبود با چه سوزی میگفت :‌شانس که نداریم !! و در آن لحظه من و ریحانه از هیچ چیزی برای حمله دریغ نمی کردیم و قطعا اگر دلمان برایش نمی سوخت و دوستش نداشتیم چند روزی دهانش را با چسب می بستیم تا دیگر از این مظلوم نمایی ها نکند . انقدر به شانس مهین اعتقاد و باور پیدا کرده بودیم که میدانستیم کافیست اراده کند و بدون هیچ زحمتی هرچه و هرکس را که میخواهد بدست آورد . یا اصلا اراده نکند حتی ! انگار خدا دری که حتی خود مهین هم رغبتی برای باز شدنش نداشت را برایش باز میکرد و غافلگیرش میکرد .

لطفا برنگردید و بگویید که اینها تلقین است و به انرژی های مثبت خودت برمیگردد و از این حرفهای فیلسوفانه و عارفانه که همه میگویند تا نظریه ای به نام شانس را رد کنند. من هم تا قبل از این فکر میکردم شانس و اقبال زاده ی تخیل ماست . ولی کافی بود 2 سال با یک بخته ور زندگی کنم تا به این نتیجه برسم که شانس متاسفانه وجود دارد و مهین یکی از کسانی ست که مرغوب ترین آنها نصیبش شده است . و من هم جزو کسانی هستم که چیزی به نام شانس در زندگی ام تعریف نشده و دارم تمام انرژی هایم را صرف تفکرات و امواج مثبت اطرافم میکنم تا به خودم جذبشان کنم !! و نهایتا این میشود که اسم دیدن پرواز لک لک و باران های عصرگاهی و هر روزه و خوردن بلال و حال خوش یک روزم را شانس بگذارم و دلم را مثل یک بچه که بهش آبنبات میدهند تا برای ماشین کنترلی داد و بیداد نکند خوش میکنم .

پ.ن: در حال حاضر 4 تا وبلاگ در مدیریت کاربری ام دارم که به غیر از یکی بقیه فعالند و من خودم هم نمیدانم یکباره چطور شده که اینهمه وبلاگ یکجا جمع شده . و هر بار موقع پست مطلب جدید مجبورم چندباری صفحه را با دقت چک کنم تا مطلب را اشتباهی برای وبلاگ دیگر نگذارم . خلاصه اگر یک روز متن عجیب غریبی دیدید که ربطی به اینجا نداشت زیاد تعجب نکنید .

پ.ن: دلمان هوای روزهای دریاییمان را کرده ... همه ی ساعات 3 نفری ملس مان ...

 

/ 7 نظر / 29 بازدید
مریم علوی

چی بگم ...

بهار

کوثری باهات موافقم بددددددددددددد! شانس یک موهبت خاصه ی الهی یه که بعضیا خییییییییییییلی دارن بعضیا ام اصلا و کلا ندارن[نیشخند] من یکی که خیلی به این اصل اعتقاد دارم چون اصولا آدم خوش شانسی نیستم و آدمهایی با درصد شانس خیلی بالا رو زیاد دیدم تو زندگیم[خنثی]

روشن

سلام کوثر جان...بتر بیرزادیمش بو بخته ور.... بختینن یاریه سن بخته ور[چشمک]

ریحانه

همه میگن خر ما از کورگی دم نداشت من میگم من اصلا خر نداشتم که بخواد دم داشته باشه یا نداشته باشه... کاملا درکت میکنم...[ابرو]

فاني

مام فقط اينجا رو ميخونيم! چون اصولا بجز اينجا فقط از يكي ديگه خبر داريم كم و بيش !

زهرا

همکلاس بودن با این آدما خیلی سخته![نیشخند]ما هم از این همکلاسی ها داشتیم... آخه مثلا همکلاسیم می گفت من فردا نمیام.یه حسی بهم می گه استاد نمیاد ! همه می گفتن برو بابا!ما اگه شانس داشتیم...جمع کن بساطت رو ... و از این حرفها!نمیومد نه تنها همون استاد که کل روز به علافی می گذشت !!یکی به من بگه چرا؟!نه...واقعا چرا؟![متفکر]