آروم ...

1. شب که میشود دلم هوای نوشتن میکند.آنوقتها که یک دفتر میشد تمام داروندارم شبها مینوشتم.چراغ ایوان را روشن میکردم و خودم روی کابینت یا سنگهای آشپزخانه مینشستم و از نور ایوان استفاده میکردم و تند تند مینوشتم. هنوز هم جای قطره هایی که از چشمانم سقوط میکردند روی بعضی از کاغذهای دفترم هست . آن روزها غمم سنگین بود . هم قد و قواره ی خودم نبود . اما صدایم در نمی آمد . یک دفتر بود که تمام غرهایم را هرچند وقت یکبار درونش خالی میکردم . بعضی شبها چند صفحه ... بعضی شبها به اندازه ی یک جمله با کلی لکه های خیس روی کاغذ ... 
نمیدانم چطور شد ... ولی از وقتی احسان هست خبری از آن نگرانی ها و غمهای سنگین نیست . نه اینکه نباشند . هستند ولی انگار قایم شده باشند یا بترسند جلوی احسان خودشان را نشان بدهند . من یک جور خوب و دلچسبی آرامم . به هیچ چیز فکر نمیکنم . یعنی دیگر حوصله ی فکر کردنش را ندارم . برای همین است که هنوزم شبها دلم نوشتن میخواهد ولی دردی حس نمیکنم . نوشتن درد میخواهد ... و من حالم خیلی خوب است ...
2. بعضی ها با چیزهای مهمتری معروف میشوند. کمی عجیب است و شاید هیچوقت فکر نمیکردم وقتی قرار شد برای اولین بار یک سنگ را با رنگ جان بدهم برای همیشه کنار اسمم یک «سنگ» قرار بگیرد . من تقریبا با  سنگهایم شناخته میشوم . در حالی که کار مهمی نمی کنم . عجیب نیست که آدمها آن دخترک لپ قرمزی با آن پیرهن خالخالی را قبل از رنگ کردن من روی سنگها نمیبینند؟
3. یک ماه از زمستان گذشته و من حتی به اندازه ی یک روز حسش نکردم . از این زمستانهای بی برف و آدم برفی بدم می آید . منتظر بهارم !

/ 2 نظر / 34 بازدید
احسان

از وقتی هم که تو هستی برای من خیلی چیزها معناار شده اند...هفته ها، قدم زدن ها، نوشتن ها، حرف زدن ها و خیلی چیزهای دیگر حتی گذر فصل هم برای من شکوهمند است... سنگ های صافی که برایم دلخوشیش انداختن روی سطح آب بود تا در حالی که فقط بالا پایین می زند برود جلود، بشود تابولی نقاشی ات و در یک مهمانی خانوادگی سرافراز شوم

رها

خوشبخت باشی :-*