پاییز خوب من!

خب دلم تنگ شده بود برای اینکه نوک دماغم یخ بکند ! شما نمیدانید بینی من حساس ترین قسمت بدنم به دمای هواست . و اینکه یخ بکند یعنی پاییز به طور کاملا رسمی حضور خودش را اعلام کرده است . یعنی بعد از این باید آن کت کاموایی قدیمی مامان را که هیچوقت خودش نمیپوشد و در عوض منو بابا سر پوشیدنش همیشه دعوا داریم را دوباره بپوشم و به قیافه ی خودم در آینه بخندم وقتی دارد به تنم زار می زند ! ولی نمیدانم چرا انقدر دلچسب و خوب است . یعنی یک جور خوبی آدم را گرم میکند . نه آدم زیاد گرمش میشود و نه زیاد سردش می شود .

چیزهای خاصی در اتاقم هستند که قطعا میتوانند این حس پاییزی را برایم خاص تر و دوست داشتنی تر کنند . مثل رادیویی که مدتهاست نمیتوانم مسیرش را خوب تنظیم کنم و صدا را بی کیفیت برایم پخش میکند . ولی شما نمیدانید ... من اینجوری بودنش را بیشتر دوست دارم ! اینکه همه اش خرخر کند و صدایش کم و زیاد بشود و کلی صداهای عجیب غریب از خودش در بیاورد . اصلا اینجوری بیشتر به آدم می چسبد . مخصوصا وقتی از چند روز پیش شروع کرده به پخش کردن آهنگ های پاییزی و خدا میداند چقدر ذوق میکنم وقتی به محض روشن کردن رادیو آهنگ « شد خزان » پخش میشود و برای چند دقیقه احساس میکنم همین رادیوی خراب که چند مسیر بیشتر را هم نمیگیرد به طرز عجیبی با من راه میاید که من حالم خوب باشد .

یک فرفره ی قرمز هم دارم که هر از گاهی وقتی باد باشد دلم میخواهد پنجره را باز کنم و برایم شروع کند به چرخیدن ! تا همین یکی دو روز قبل فکر میکردم فقط جنبه ی دکوری میتواند داشته باشد . چون کمی گیر داشت و راحت نمیچرخید . اما یک بار که پنجره را باز کرده بودم دیدم خوب میچرخد و همان موقع بود که حسابی دلم را برد . خب این خیلی میتواند تصویر قشنگی باشد اینکه در یک صبح پاییزی پنجره را باز کنی . بنشینی جلوی سیستم و رادیو هم برایت آهنگ پاییزی پخش کند و فرفره هم تند تند بچرخد ! همه ی اینها هم همراه باشد با چاشنی یک چای داغ که دلت بخواهد دستت را بگذاری جلوی دهانه ی لیوان و با بخارش انگشتانت را گرم کنی .

پ.ن : یک روز از خدا خواستم حالم را به روش خودش خوب کند ! دقیقا از همان روز نوک بینی ام شروع کرد به یخ کردن . فرفره ی قرمزم چرخید . چند عدد گنجشک آمدند بالای پنجره ی اتاقم خانه ساختند و همسایه شدیم با هم . خانوم شرلی حالش بهتر شد و هوا هم برای پیاده روی های تک نفره ام حسابی مساعد شده است . رادیو هم که همیشه خوب نیازهای من را تشخیص میدهد . من خدای خوبی دارم ! خدایی که بهتر از خودم میداند چه چیزی میتواند دوباره من را به خودم برگرداند ... راستش من نمیتواند به روش دیگران زندگی کنم ! دوست دارم همینطور که هستم پیر شوم ... همینطور که هستم بمیرم ! اینجوری بودن برایم بهتر است ...

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
منافلاحتی

چه خوب اینجا که هنوز پاییز نیومده ونمیشه پیاده روی تک نفره روشروع کرد :(

روشن

سلام...خوبی کوثر جانم. چه خوب که خدا حالتو خوب میکنه...با فرفره قرمز که میچرخه..با یخ زدن نوک دماغت...وخیلی چیزای دیگه که تو دوست داشتی اتفاق بیفته[لبخند]

گرافيست كوچولو

:)

سهام الدین

سلام.خیلی دوست داشتم یه روز در مورد فصل ها بنویسم.به خصوص درباره پادشاه فصل ها پائیز.دیروز دیدم شما نوشته اید آمدم کامنت بگذارم مثل همیشه کشید به روده درازی! شعر زیبای اخوان را حتما خوانده اید. با این همه تکرارش حجم زیادی نمی گیرد. تقدیم به شما و دوستان: باغ من آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی، روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران، سرودش باد جامه اش شولای عریانی ست. ور جز اینش جامه ای باید، بافته بس شعله زر تار پودش باد گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست. باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست . گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد، ور به رویش برگ لبخندی نمی روید، باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید. باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز . جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها، پاییز .

زهرا

مامان منم یه ژاکت داره که خودش نمی پوشه ولی مدام تو تن منه.خوب گرم می کنه.... غروب رفتم تو ایوان دقیقا بوی غروبای پاییز رو میداد...امسال پاییز متفاوته انگار!!! +خدا خیلی دوستت داره ها :) :*