حیف از این روزها که من به ... زدم!

نخ سفید را یک گره کوچک میزنم و آرام دور لویی و قلمو میگردانم . لویی اینروزها آنقدر متفکر شده که کله اش باد کرده است و سنگینی میکند . باید هرچه زودتر به فکر یک گل جدید باشم تا تنهایی اش را پر کند . همانطور که نخ را دورش میگردانم حیاط مدرسه را هم نگاه میکنم . امروز باید روز خوبی برای بچه ها باشد . در حیاط دور معلم ها و ناظم ها را گرفته اند و هورا میکشند . صدای جیغ و خنده هایشان گوش فلک را کر کرده . به آن معلمها که درست وسط آنهمه شور و هیجان گیر کرده اند حسودی ام میشود . آنطرف شیشه موجی از هیجان و سرزندگی است و این طرف شیشه تنهایی مفرط من است که دارد دور لویی و قلمو میچرخد !!

دیشب با صدای باران خوابم برده بود و حالا هوا بوی مطبوع باران را دارد . این روزها تاریخ یک ماهی عقب مانده !! شاید الان باید اواسط اسفند ماه و نزدیکای بهار بود . یک ماه قبل هم چله ی زمستان میشد ... شاید هم یک ماهی دنیا را خواب برده بوده که اینطور از هوا عقب مانده . وگرنه خدا که اشتباه نمیکند . همه چیز را سر وقتش قرار داده ! ما آدمها هستیم که سر تا پا اشتباهیم و خودمان را عالم دهر میدانیم .

مامان زنگ میزند : فردا صبح میام ...

مثل یک بچه بغض میکنم ! اشک هایم را یواشکی پاک میکنم ... حتی از در و دیوارای اتاق هم خجالت میکشم با صدای بلند بگویم مامانم را میخواهم !! فقط چند ساعتی بیشتر از 24 ساعت است که خانه نیست و من شدیدا دلم برای تلویزیون نگاه کردنش ، خندیدنش ، صدای چرخ خیاطی اش ، و نفسش در این خانه تنگ شده .

10 روز از آن بیست روز گذشته و من هیچ خوش نگذراندم . رویا پردازی هم نکردم حتی ! اتفاقا خیلی جدیتر بودم و مثل یک آدم عاقل مسائل را حلاجی کردم و همه اش فکر کردم . راستش ترجیح میدادم این 20 روز را جایی باشم که حداقل یکی 2 تا دوست وجود داشت تا میشد روزی یکی دو ساعت را بیخیالی طی کرد و فقط خندید . خنده های بلند و از ته دل ! مسخره بازی هایی که اگر بزرگ باشی نمیتوانی انجامشان بدهی . دوست داشتم این 20 روز نهایت لذتم را میبردم . ولی در شرایطی که حتی یک دوست هم وجود ندارد و صبح تا شب در خانه تنها باشی و فکرت فقط پیش یک کنکور لعنتی باشد و برای هر یک ساعت درس نخواندن عذاب وجدان بیچاره ات کند ، لذت بردن یکی از سخت ترین کارهای دنیا به حساب می آید !

شاید تنها کاری بشود کرد نوشتن این پراکنده گویی های بی سروته است که هیچ کس هم حوصله ی خواندنش را جز خودم ندارد . این میتواند بهترین حالت لذت بردن باشد ! 

/ 4 نظر / 31 بازدید
مهین

همیشه خوندن نوشته هات ک از دل دریاییت میان بیرون خیلی دلتنگم میکنه...

روشن

سلام کوثر جان خوبی؟ولی من همین پراکنه نوشتهای تو رو دوست دارم...یه جورایی نوشته هات عین چهره ت آروم و معصوم ان[لبخند]

فرزاد

نمی دونم چرا ولی من مثه تو به مامانم خیلی وابسته ام. خیلی... بچه که بودم مامان اکثرا مدرسه بود. به قول خودش مامان بچه های دیگه بود. بازنشسته که شد برایم مادرانه گی ها کرد. اما نظم و دیسپلین خاص معلمیش هیچ وقت ولش نکرد. مهربونه اما به وقتش خیلی جدی و خیلی بی رحمانه با هام رفتار می کنه. با این همه عاشقشم! یعنی خیلی مامانیم! :)

زهرا ت

اینجا مدرسه شاهدشهیدمختاریه؟