آن روی غمگین پاییز ... 1

1. بیشتر از یک سال قبل که خانه ی خودمان را فروختیم دلم برای تمام خاطرات کودکی ام سوخت که یک باره انگار پودر شدند و به هوا رفتند . ولی فکرش را هم نمیکردم وقتی خاله ام چند ماه قبل و عمه ام همین چند روز قبل خانه شان را بفروشند حسی مشابه بهم دست بدهد . حالا میبینم دیگر خانه ای نمانده که متعلق به کودکی هایمان باشد . اتاقی که بتوانی سالها قبل را جلوی چشمت بیاوری و خودت و بچه های فامیل را در سایز کوچک تصور کنی که دارند از در و دیوار خانه بالا می روند و تو سر و کله ی هم می زنند ! حالا انگار تهران ، جایی که زادگاهم محسوب میشد و خانه هایش برایم حکم گنجینه ی خاطرات را داشتند هم شبیه به یک شهر غریب شده است که انگیزه ای برای سفر در من ایجاد نمیکند ...

2. جدیدا هر کتابی را که شروع به خواندن می کنم سعی میکنم در کمتر از یک هفته تمامش نکنم . اینطوری میتوانم تا یک هفته با تمام شخصیت های کتاب زندگی کنم و خودم را خوب در حال و هوایش نگه دارم . اما این آخری یک جور نا جوری زد تو ذوقم ... تصورش را بکنید کتابی را شروع به خواندن کنی که مدتها بود دلت میخواست از ماجرایش با خبر شوی . حدود یک هفته هر روز چند صفحه اش را بخوانی و کلی ذوق کنی از شیوه ی خاص نگارش و داستان پردازی اش . بعد وقتی متوجه بشوی نویسنده یک وبلاگ نویس بوده و هست بیشتر ذوق کنی و بعد از اینکه آخرین صفحه اش را هم خواندی بپری پای سیستم و شروع کنی به سرچ کردن اسمش و در آوردن بیوگرافی و زندگینامه و آشنایی با نویسنده ی کتاب . اما یکباره ببینی آقای نویسنده جزو کسانی ست که مسیر فکری اش خیلی داغون است و سر همین قضیه محبوبیتش را چند سال قبل از دست داده و خیلی از هوادارانش کتابهایش را به نشانه ی اعتراض برایش پس فرستاده اند ...

زیاد به تحقیقم ادامه نمیدهم ... فقط یک نگاه ناامیدانه به کتاب می اندازم و در دلم میگویم : حیف نبود؟!

3. کاش میشد با یک اشاره به یک سال قبل برگشت . من بنشینم روی آن تخت با دو پشتی کج و معوج و ملافه ی چهار خانه ی صورتی اش . درست روبروی یک پنجره با پرده ی گل گلی که از پشتش درخت شلیل و پرتقال و نارنج دیده می شود . باران ببارد ... از همان باران های پودری که به سختی دیده میشوند اما یکباره میبینی همه جا خیس شده و بوی خاک باران خورده بلند شود . بعد مهین بیاید در را باز کند و در چهارچوب در بایستد ، طوری که بتوانی باغ صاحبخانه و تابی که به در ورودی اش نصب کرده را از همین جایی که نشستی دید بزنی ! ریحانه در لپ تاپش آهنگ های فرهاد را بگذارد و من هم وبلاگ بنویسم . آن هم روزهایی باشد که تمام هفته را صبر میکردم تا فرصتی پیش بیاید و به کافی نت بروم و مطلبم را بفرستم . نه آن روزهای آخر که شارژ اینترنتی ایرانسل را کشف کرده بودیم و 3 تایی در فیس بوک خراب شده بودیم و با همان سرعت داغونش که فقط من تحملش را داشتم از تمامی امکاناتش هم بهره می بردیم . دوست داشتم این اینترنت خانه خراب کن نبود و من در همان روستای کوچک و خانه ی ساده ی شمالی بودم که هر وقت اراده می کردم میتوانستم وسط یک باغ باشم با کلی درخت تبریزی ... یا کنار دریایی که بیشتر وقت ها آرام بود ! اما هیچوقت مثل روز قبلش نبود ... یعنی همیشه یک جور عجیبی تازه بود ! خاص بود ... خاص همان روز ... همان لحظه ! دلم تمام روزهایی را میخواهد که دلخوشی هایم ملموس تر بودند ... نه مثل حالا که مجبورم از زیر انبوهی از خرابه ها بزور دلخوشی ها را بیرون بکشم و تمام انرژی ام را بگذارم برای جان بخشیدن بهشان !

4. گاهی بدجوری دلم برای اینهمه تنهایی که داخلش گیر افتاده ام می سوزد . مثل امروز که دلم هوس پیتزا کرد و تک و تنها رفتم یک فست فودی پیدا کردم و برای خودم خیلی شیک پیتزا سفارش دادم و با لذت عجیبی خوردم . بعد وقتی برگشتم و مامان پرسید خوش گذشت ؟ و با اعتماد به نفس بالایی گفتم : آره ... اما وقتی کمی بیشتر فکر کردم دیدم واقعا خوش نگذشت . فقط من دوست داشتم که اینطور تصور کنم ! حقیقت این است که نمیتوانم پاییزم را همینطوری ادامه بدهم و مدام به خودم دروغ بگویم ! پاییزی که میتوانست خیلی متفاوت تر از اینی که هست باشد ... اما نشد 

/ 6 نظر / 5 بازدید
منا فلاحتی

چقد پاییز سال پیش باامسال متفاوت بود...خوب بود با همه های دلهره ها وترسای جداییش [ناراحت][گریه]

زهرا

چقدر این چند وقت دل کندی!!اینطور نشین نشمار تعدادشونو...سخت میشه!!!

روشن

سلام کوثر جان همه گاهی دلشون برای تنهاییهاشون میسوزه!!

نبضگير

ای عاشقان، ای عاشقان، آنکس که بیند روی او شوریده گردد عقل او، آشفته گردد خوی او سالروز حضرت مولانا مبارك باد