شاید کمی بهتر


*دوشنبه 30 اردیبهشتگریه

امتحان تاریخ داشتم...در حالی که نصف بیشتر کتاب رو نخونده بودم و شب قبلش هم اصلا نخوابیده بودم رفتم سر جلسه ی امتحان...تا حالا طعم تجدیدی رو نچشیده بودم!!مطمئنم در آستانه ی به پایان رساندن مدرسه این افتخار در درس تاریخ نصیبم می شه...چه سعادتی!!خوشمزه

تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم...از مدرسه باید یکراست می رفتم دانشگاه...در حالی که منتظر اتوبوس بودم و داشتم به شرایط تبسره در امتحانات فکر می کردم ناگهان چهره ای آشنا توجه ام رو به خودش جلب کرد...به به این که نسرین خودمونه...مثل اینکه عجله داره...وقت تمام(این حالت نسرین جان بود زمانی که می خواست تاکسی بگیره)نیشخند

با هم رفتیم مجسد کبود و نمایشگاه معماری گشت و گذاری کردیم...در این میان افتخار آشنایی با نسیم اژدها رو هم پیدا کردم...قلب

وقتی رسیدم دانشگاه هنوز آثار مراسم روز قبل مونده بود...تشییع پیکر شهدا بود...و من نتونسته بودم تو مراسم شرکت کنم...خیلی افسوس خوردم...ناراحت

استاد خ خیلی عصبی بود!و برای همه منفی گذاشت...اما این وسط یه خود شیرینی مثل من پیدا می شد که بشینه اتود بزنه و استاد براش به به چه چه کنه!!!از خود راضی

*چهار شنبه 1 خردادآخ

روز وحشتناکی بود...امتحان کارگاه هنر آخرین امتحان مدرسه بود که حسابی خراب کردم.با کلی خواهش و تمنا من و تنی چند از دوستان که مثل من درد دانشگاه و مدرسه رو با هم می کشند آقای م رو راضی کردیم که به کارهای عملی مون نمره بده و شرایط ما رو درک کنه...البته نفهمیدم آخرش راضی شد یا نه...در هر صورت به گمانم در این یکی هم افتادم...شما می دونید در صورت وجود 2 تا تجدیدی می شه از تبسره استفاده کرد یا نه؟متفکر

مدرسه تموم شد...به قدری خسته ام که اصلا غصه ی تموم شدنشو نمی خورم.بر عکس احساس می کنم یه بار سنگین از دوشم بر داشته شدهاوه

پ.ن:به خدا من بچه ی تنبلی نیستم.خود شما اگه دانشگاه و مدرسه رو با هم بخونین چی کار می کنین؟ای بابا نفهمیدی منظورمو دیگه...اینهمه نوشتم که دلداریم بدی...نگران

پ.ن:سالروز آزادی خرمشهر رو به همه ی ایرانیهای عزیز تبریک می گم...هورا

جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com