شاید کمی بهتر


خسته ی راهم...اما ارزشش رو داره...تو یه جای غریب جایی بودم که شیعه اونجا غریب نبود!!!همین برای همیشه تو ذهنم ثبت می شه!با کلی مکافات شجره نامم رو که در آوردم فهمیدم که می رم خونه ی عمه هام!با کلی افتخار با خودم گفتم خوش به حالم که با این آدمای بزرگ تاریخ فامیلم.اما دلم گرفت...با چه رویی برم پیش عمه های عزیزم؟؟من چه برادر زاده ایم که بویی از این بزرگا نبردم؟
تو راه حس و حال رفتن به مکه رو داشتم.عجیب بود...اما دلم می خواست تا آخر این حس باهام باشه!خدا جون یعنی می شه خانوم زینب و خانوم رقیه نظری به من بکنن و شفاعتم کنن؟؟تو حرم کوچیکی که اونم به همت ایرانیها ساخته شده بود روح بزرگی حاکم بود!!هنوز هیچی نشده دلم برای حال و هواش تنگ شده...کاش می شد همیشه اونجا بودم!!!دل تنگم...
پ.ن:یکشنبه افتتاحیه ی نمایشگاه مدرسه مونه از تبریزی های محترم خواهشمندم برای بازدید به مجتمع فرهنگی هنری تشریف بیارید خوشحال می شیم
پ.ن:توضیحات و عکسها در پست بعدی...نمی دونم چرا هر کاری کردم نشد...قاطی بید...
 
جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com