شاید کمی بهتر


دلم براش تنگ شده.یادمه آخرین حرفی که بهم گفت این بود:داره گرمم می شه!!یه کاری بکن.

من هل کرده بودم.کلاه و شال گردن رو از رو سرش برداشتم.اما اون بازم گرمش بود.فوتش کردم تا خنک بشه.با دستام بادش زدم.اما اون باز هم می گفت که گرمشه...

یاد اولین روزی که باهم بودیم بخیر...من سردم بود...خیلی...اما اون منو بغل کرد و گرمم کرد.با چشمای ریزش منو نگاه می کرد و من خوشحال بودم که دیگه تنها نیستم.اون خیلی بزرگ بود.اما هر روز که می گذشت کوچیک و کوچیکتر می شد.من با اون بازی می کردم.اون می خندید.من می خندیدم.

اما این روزای آخر اون خیلی کوچیک شد...مریض شد.گرمش شد...و دیگه من اون رو هیچ وقت ندیدم.

حالا هر روز صبح موقع رفتن به مدرسه به چند تکه یخی که گوشه ی حیاط جای بابا برفیمو گرفته سلام می دم و بهش می گم منتظرم دوباره برف بیاد ... می دونم که برمیگردی...راستی...بهتری؟؟

شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com