شاید کمی بهتر


سلام...

جمعه حسابی دعوا کردم...با کی؟؟؟با اتاقم...تمام وسایلام از دستم شاکی بودن!! آخر سر با همه شون به توافق رسیدم و هم اونا آروم شدن و هم من...البته این زمانی اتفاق افتاد که اتاقم به طور کامل مرتب شد!

این وسط با خیلی چیزا خداحافظی کردم.چیزایی که سالها برام مهم بودن و نگه داشتنشون رو بر خودم واجب کرده بودم.مثلا حلزونایی که همه شونو سوراخ کرده بودم تا یه روزی باهاشون یه گردنبند بسازم.یا دسته گلی که دوره ی راهنمایی با گلهایی که هدیه گرفته بودم درستش کرده بودم!یا کاسه ی نذری قرمزی که قرار بود یک سال توش آب بخورم تا حاجتم برآورده بشه...ویا سنگهای یه قل دو قلم...

و بعضی چیزا هم بودن که کلی باهاشون کلنجار رفتم و آخرش نتونستم باهاشون خداحافظی کنم...مثل متکا و تشک و لحافی که مامانم برای عروسکام دوخته بود...خیلی پوسیده و کهنه بودن و مطمئن بودم هیچ بچه ای حاضر نیست باهاشون بازی کنه...اما اونا انقدر برام ناز کردن که دلم غش رفت و بعد از اینکه کلی ماچ و بوس نثارشون کردم دوباره تاشون کردمو گذاشتم گوشه ی کمدم...

دنیا همینه...امروز یه چیزی برات مهم می شه و فردا ازش دل میکنی...واقعا چه آدمای بی وفایی هستیم نه؟؟؟

پ.ن:چیزی تا ماه رمضان نمونده دارم روزا رو می شمارم...کاش این روزا کمی زودتر بگذرن!!!

پ.ن:خداحافظ...

یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦ | ٧:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com