شاید کمی بهتر


وقتی اسمشو رو پوستر دیدم تعجب کردم.رادپور!!این اسم خیلی برام آشنا بود.وقتی مطمئن شدم که خودشه بدون اینکه حتی فکر کنم ممکنه دیرم بشه رفتم نمایشگاه.دل تو دلم نبود.می گفتم اگه منو نشناسه خیلی بد می شه!!رفتم تو….در جالی که صدای قلبمو می شنیدم.بعد 10 سال دوباره دیدمش هنوز هم همون طور مهربانانه نگاه می کرد.رفتم جلو…

_خانوم رادپور شما هستید؟

_بله!!

_منو می شناسید؟

_بله کوثر حاجی مولانا خودت هستی؟؟؟تو که می دونی من چقدر دوستت داشتم…خیلی خوشحالم کردی که اومدی!!

از شدت تعجب چشمام گرد شده بودن.همچین بغلم کرد که احساس کردم دوباره هفت سالم شده و اونم معلممه!

هیچ چیزی انقدر منو خوشحال نکرده بود.دوشنبه هم قراره برای ویژه نامه ای که معلممون ازمون خواسته از خانوم راد پور مصاحبه و گزارش تهیه کنم. بد جوری جو خبرنگاری گرفته منو!فرصت خوبی ست برای تخلیه ی عغده ها!! باورم نمی شه…به خدا منو اینهمه خوشبختی محاله!!

از اینکه انقدر دیر آپ کردم شرمنده…خیلی سرم شلوغه…هم کار آموزی دارم هم درس می خونم هم کارای مکه رو جور می کنم…

شنبه ی هفته ی دیگه ایشالله عازم خونه ی خدا هستم…بالاخره وقتش رسید…خیلی خوشحالم…قول می دم وقتی برگشتم و کنکورم رو دادم آپ کنم…خیلی دوستتون دارم.دلمم براتون تنگ می شه!!!راستی حلالم می کنید؟؟؟

              

 

یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com