شاید کمی بهتر


کسانی که با گلنسا آشنا نیستند اینجا رو کلیک کنن!!تو جاده وقتی تابلوی سلطان آباد رو دیدم یاد روزی افتادم که با دیدن این تابلو دو تا شاخ گنده در آوردم!آخه اسم داهات گلنسا هم سلطان آباد بود...

چقدر دلم برای گلنسا تنگ شده.چه داستانی داشت این گلنسا...بابا غضنفر و ننه ملوک و رمضون و گلابتون و پامچال و عمو صفدر و ... وای چقدر شخصیت تخیلی. خودم مونده بودم یه دفعه این همه تخیلات رو از کجا آورده بودم.

اون روزا همه چیز قشنگ بود.یه دختر ساده ی بی غل و غش بودم که همه دوستم داشتن.اما وقتی گلنسا بودم خیلی از خودم دور شدم.بهش حسودی می کردم.چون خیلی خوشبخت بود.دیگه دلم برا خودم تنگ شد.حالا دیگه کسایی که گلنسا رو دوست داشتن یا دیگه بهم سر نمی زنن یا...

دیگه چه جوری می تونم بهشون بگم من همون گلنسام؟!!

***چشمم که به تابلوی سلطان آباد افتاد از شیشه ی ماشین بیرون رو نگاه کردم هیچی نبود نه جاده ای نه راه خاکی ای!!پس سلطان آباد کجا بود؟خنده ام گرفت.الحق که سلطان آباد بود.***

پ.ن:امروز رفتم کارت ورودی برای همایش گزینه ی برتر بگیرم.آخه مجریش مرتضی حسینی بود بعد هم خانوم فردوسی صحبت می کرد.مرده پرسید رشته ات چیه گفتم گرافیک گفت فقط برای تجربی و ریاضی داریم.حالم خیلی گرفته شد....الانم حوصله ی هیچی رو ندارم!!!نامردا مگه گرافیک چشه؟؟

                          

یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com