شاید کمی بهتر


شیشه شکست:

زنگ صفحه آرایی بود و از اونجایی که زنگ آخر هم بود همه خسته بودن.روی میزای شیشه ای مثل همیشه مشغول بودیم.و خانوم(ب) داشت به ویدا که رو به روی من نشسته بود چیزی رو توضیح می داد.و دستش رو هم روی میز تکیه داده بود.که یه دفعه صدای ترکیدن چیزی کل سالن رو پر کرد.کلی دنبال صدا کشتیم و بعد متوجه شدیم که شیشه ی زیر دست خانوم(ب) ترک برداشته!اصلا به روی خودش نیاورد و دوباره شروع کرد به حرف زدن با ویدا.2 یا 3 دقیقه از این اتفاق گذشته بود.که یه دفعه نساء منو به پریسا نشون دادو دوتایی زدن زیر خنده.اونم چه خنده ای که همه داشتن نگاهشون می کردن.اولش نفهمیدم که به چی می خندن اما بالاخره دو هزاریم افتاد و اون موقع بود که خودم بد تر از اون دوتا شروع به خندیدن کردم...برای اینکه تازه فهمیدم که از لحظه ای که شیشه شکسته من دارم نگاش می کنم و نوچ نوچ می کنم و لبمو گاز می گیرم!!!!!!مثل اینکه بد جوری رفته بودم تو بهرش....

پشت خطی:

سال پیش چهار شنبه سوری با دوستم داشتیم قرار مدار رفتن به کوه رو می زاشتیم.تلفنی که داشتیم با هم حرف می زدیم یه دفعه پشت خط اومد دوستم گفت حتما الهامه می خواست بهت زنگ بزنه.منم گفتم باشه پس من می رم با الهام حرف بزنم.زدم پشت خط گفت که ببخشید منزل آقای حاجی مولانا؟صدای الهام خش نداشت و خیلی صداش باز بود.گفتم بله بفرمایید.گفت ببخشید کوثر خانوم هستن؟خسته شدم و گفتم ای بابا الهام بسه دیگه چقدر رسمی حرف می زنی خودمم دیگه!!کاش اون موقع لال می شدم و چیزی نمی گفتم چون اون موقع بود که کسی که پشت خط بود گفت من از خانه ی فرهنگ نیم رخ مزاحمتون می شم...من هم از خجالت آب شدم رفتم تو زمین...

هویت مجهول:

زنگ تصویر سازی معلممون مشغول توضیح دادن درس بود و چون کار عملی می کرد همه دور میزش جمع شده بودیم.یه عکس سیاه و سفید رو میز بود.خیلی شبیه بابای نینا بود که پارسال فوت کرده بود.از هر کی پرسیدم که این بابای نینا ست؟گفت نمی دونم آخر سر از نسترن پرسیدم گفتم نسترن این بابای نیناست؟با تعجب گفت نه؟؟گفتم پس کیه؟گفت خنگول این شریعتیه؟؟همه هم که شاهد ما جرا بودن زدن زیر خنده و یه آبرو ریزیه دیگه....

سوتی هارو خوندین خندیدین دیگه؟؟...در هر صورت امیدوارم که هیچ وقت خنده از رو لباتون چیده نشه...

و اما بالا خره من هم به بازی دعوت شدم...دست نفیسه جونم درد نکنه...کلی ذوق کردم!!!

1)وقتی بهم می گن خرخون ته دلم خوشم میاد!!

2) همه می گن شکارچی خوبی هستم...وقتی مامانم خوراکی ها رو از دستم قایم می کنه من اونا رو به راحتی پیدا می کنم...و وقتی صدام در نمیاد معلومه که چی کار می کنم...توی یه سوراخی مشغول خوردن خوراکیها هستم...

3)مثل مظفر خان وقتی بهم می گن دوستت دارم و بهم هدیه می دن کلی حال می کنم...البته اینو خواهرم می گه و می گه این جور موقع ها قیافت عین مظی میشه!!

4)آب زیر کاهم و وقتی شیطنتی تو مدرسه می کنم و مدیر و ناظم می پرسن کی این کارو کرده قیافه ی مظلوم منو که ببینن نمی فهمن من کاری کردم...من جلوی ناظم و مدیر و معلم خیلی دختر خوبی می شم!!

5)از دروغ و توهین و عشقول بازی دختر و پسر ها خیلی خیلی متنفرم!!

5+1)بزرگترین اعترافی که می تونم بکنم اینه که همه ی اینا رو خواهرم دیکته کرد و من نوشتم....

من هم ایرسا،ننه ملیحه،مریم اختیاری،بهار و محیا(سپینود) رو به بازی دعوت می کنم...

وای فکم درد گرفت چقدر حرف زدما!!تو این پست حسابی آبروی خودمو بردم...هم با اون سوتی ها و هم با اعترافاتم...
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com