شاید کمی بهتر


دوستان عزیز سلام!

45 روز بود که دستی به سرو روی این وبلاگ نکشیده بودم.کم کم داشت این خونه متروکه میشد!دلم خیلی براتون تنگ شده بود.تو این یک ماه بچه ی خوبی شده بودم و بیشتر به درسام رسیدم.برای همین فرصت نکردم بیام اینجا!(وقت شما رو هم نگرفتم که بتونبن خوب درس بخونین!!)

امروز اگه لطف کنین و تا آخر این پست رو بخونین یه خبری می خوام بدم!نبینم تقلب کنین و برید آخر مطلبمو بخونینا!!بعد 45 روز اومدم نامردی نکنین...

 6خرداد که برنامه ی عمو پورنگ هم تموم شد خیلی دلم گرفت.می دونستم که نمی تونم با عمو حرف بزنم اما بازم زنگ زدم.آقای ایکس گوشی رو برداشت گفتم می شه با عمو پورنگ حرف بزنم با خشونت تمام گفت نخیر منم که لجم گرفت گفتم خیلی خیلی ممنونم آقای ایکس هم با همون لحن تندش گفت خواهش می کنمو گوشی رو محکم کوبوند.هم غصه ام گرفته بود هم حوصله ام سر رفته بود.گفتم برای اینکه از این حالت دربیامو بشینم سر درسم زنگ بزنم با خانوم هاشمی حرف بزنم چون می دونستم اینا فقط مشکلشون عمو پورنگه و گوشی رو به خانوم هاشمی می دن!تازه قسمت جالب ماجرا از اینجا شروع می شه!!!حوصلتون سر نره ادامه اش رو بخونین...زنگ زدم یه آقایی گوشی رو برداشت که خیلی مودبانه صحبت می کرد.گفتم می شه با خانوم هاشمی صحبت کنم؟گفت بله!!!حتما!!!چرا که نه!!!!منم که دهنم باز مونده بود گفتم خیلی ممنون...اونم با همون حالت خیلی لطیف که بد جوری منو شکه کرده بود(چون انتظار چنین برخوردی رو نداشتم)گفت خواهش می کنم چند لحظه گوشی رو نگه دارین!!!منم که حسابی از این طرز برخورد داشتم کیف می کردم و منتظر بودم تا خانوم هاشمی گوشی رو بگیره...تو این مدت که آقاهه رفته بود خانوم هاشمی رو صدا کنه داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوبه منشی انقدر خوش برخورد باشه آدم واقعا لذت می بره!تو همین افکار شیرین بودم که یه دفعه احساس کردم صدای این منشی مهربون خیلی برام آشناست.اما...اما...امان از این حواس پرتی های من!امان از این خنگ بازی های من!تازه فهمیدم این آقای مهربون و خوش برخورد جناب آقای عمو پورنگ بود که احتمالا به خاطر اینکه نشناخته بودمش انقدر لطیف برخورد میکرد.وقتی فهمیدم که دیگه خیلی دیر شده بود.دو دستی کوبیدم تو کله ام و هرچی فهش و ناسزا بود نثار خودم کردم.این که چقدر خنگم!این که چقدر...از حرص داشتم منفجر می شدم آخه کدوم یکی از شما وقتی عمو گوشی رو برمی داره بهش می گین گوشی رو بده به یکی دیگه؟؟جای من بودین چی کار می کردین؟دلم می خواست از پشت گوشی داد بزنم بگم آقاهه نرو من با خودت کار دارم!اما نگران گوش های خانوم هاشمی بودم.تمام این اتفاقات چند ثانیه بیشتر طول نکشید.بالاخره خانوم هاشمی هم گوشی رو گرفت!حالا هم هواسم پرت بود هم اینکه دیگه حال حوصله ی حرف زدن رو هم نداشتم.بعد از سلام و احوال پرسی تازه یادم افتاد که اصلا به این که قراره به خانوم هاشمی چی بگم فکر نکرده بودم.خانوم هاشمی می گفت وقت زیاد داره و می تونه به حرفام گوش بده.اما این بار این من بودم که وقت حرف زدن نداشتم و فکرم یه جای دیگه بود.خلاصه یه جوری سرو تهشو هم آوردم و آبروداری کردم.الکی چند تا سوال که الانم موندم چطور تو اون گیرو ویری به ذهنم رسید پرسیدم.و بعدشم که خانوم هاشمی گفت شمارمو بدمو مهمون تلفنی برنامه بشم.8 خرداد که شد منم مهمون تلفنی برنامه شدم.اما خداییش اون روز یعنی 8 خرداد عجب روزی بود تمام رفقای قدیمی بهم زنگ زدن و یادی از من هم کردن.البته اکثرشون هدفشون فقط امضا بود.ازم امضا می خواستن و منم که افتخار نمی دادم!خلاصه این بود کل ماجرا!

و اما خبری که می خواستم بهتون بدم:(ها ایییییی پس شیرینی ها و هدیه ها و کیک هاتون کجا بید؟

امروز تولد یک سالگی وبلاگمه!

یک سال پیش یه همچین روزی من اومدم و از این پنجره ی کوچیک بهتون سلام دادم.

نوشته ی اولین آپدیتم

غريبه ی بيچاره

 سلام  به همه ی دوستان:

به خاطر مشکلاتی که وبلاگ قبلیم داشت فعلا تعطیلش کردم.این وبلاگ جدید من هست که زهرا زحمتش رو کشیده و خیلی ازش ممنونم!امیدوارم این یکی کمی بهتر باشه.اما حالا یه متن رو می نویسم که به نظرم قشنگ اومد.امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد:

*آه ای غریبه ی بیچاره

وقتی از گرسنگی به گریه می افتی،چه می کنی؟

*از آسمان،از پف ابرها برای خود نیمرو درست می کنم، آقا!

*آه،ای غریبه ی بیچاره،وقتی سوز سرما از تپه های دور می آید،چه می پوشی؟

*با آرزوهای رنگین،با نرگس و نسرین برای خود لباس گرم می دوزم،آقا!

*آه،ای غریبه ی بیچاره،وقتی دوستت بار سفر می بندد،چه می کنی؟

*آه تنها آن وقت احساس می کنم که بیچاره ام آقا!

خوابهایتان رنگین

آرزوهایتان دورادور

پیروزیتان نزدیک باد...

یادش بخیر چقدر زود گذشت نه؟!این متن غریبه ی بیچاره رو به امید روزی نوشتم که کلی دوستای خوب پیدا کنم و به همه پز بدم که از همه جای ایران دوستای گل و مهربون دارم.و حالا اون روز رسیده و منم خیلی خوشحالم.می دونین فکر می کنم خیلی خوشبختم!منم مثل این غریبه هیچ غمی ندارم که بخوام احساس بیچارگی کنم.منم مثل این غریبه فقط وقتی فکر می کنم بیجارم که همه ی دوستامو از دست بدم!!!این که می گم هیچ غمی ندارم دلیل بر این نمی شه که مشکلات نداشته باشم.اما چیزی که می خوام بگم اینه که من با مشکلات خیلی شدید و سخت می جنگم.الان هیچی از روزای غم و غصه یادم نیست.تنها روزای خوشی یادمه که نزدیک به یک ساله دارم میگذرنم و ازش لذت می برم.شاید این مشهد رفتنم که خیلی غیر منتظره بود جایزه ی خداست که بهم داده.برای همین هم هست که خوشحالم.

و اما خبر دیگه ای که می خوام بدم اینه که از این به بعد همیشه اینجا هستم و دیگه هم حرفی از بستن وبلاگ نمی زنم.هاااااااااا اییییییی چرا ذوق نَوَ کنین؟؟؟پس هدیه هاتون کجا بید؟حالا که اینطوره منم عکس نمی زارم.(شوخی بید کامپیوترم قاطیه همین آپدیتم هم به سختی کردم کامپیوترم درست بشه کلی براتون عکس می زارم)

راستی خسته نباشین از امتحانات!تابستون هم بهتون خوش بگذره...

خب دیگه امروز به اندازه ی 45 روز حرف زدم.شرمنده دیگه!خیلی دوستون دارم.یادتون نره که تولد وبلاگم رو هم تبریک بگین!!!فعلا تا بعد خدانگهدار..

وای یه چیز یادم رفت بگم!!!پست قبلی گفته بودم هرکی می خواد در مورد گرافیک چیزی بدونه بهم بگه که کسی به جز بهار و آبجی زهرا چیزی نگفت.منم بحث در این باره رو تعطیل می کنم.از این دو تا مهربون معذرت می خوام چون دیگه رای با اکثریته!خب دیگه ایندفعه واقعا خداحافظ...

 

چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com