شاید کمی بهترخدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز...چگونه مردن را خود خواهم آموخت |
||
1-نمی دانم چرا این بغضهای لعنتی درست زمانی یقه ی آدم را می گیرند که نباید بگیرند!! بغضهایی که وقتی تنها هستی عمرا حتی کمی چشمانت را تر کنند. حالا همه اش باید به سختی قورتشان بدهم و افسوس بخورم به خاطر از دست دادن گریه ای که مدتها بود حسرتش را می خوردم! هرچند برای یک دختر کاری ساده تر از گریه وجود ندارد...ولی برای من همیشه سخت بود!! نه نبود...سخت گرفتمش شاید...
2-هرچقدر هم بگویم نمی توانی بفهمی چقدر دلتنگی به بار می آورد رفتن از خانه و شهری که 16 سال ازش خاطره داشتی !! نگو که راحت می شود کنار آمد با دل کندن از همان کوچه هایی که هر گوشه اش پر است از روزهای مدرسه و بازی های کودکیمان... مگر می شود به همین راحتی فراموش کرد تمام آن خیابانهایی که با دوست راه رفتیم و گفتیم از همه ی حرفهای یواشکی!! نه...نمی شود به این زودیا کنار آمد! یا اصلا دلم نمی خواهد انقدر زود عادت کنم و کنار بیایم با اینهمه دلتنگی که یکباره روی سرم خراب می شوند. قبول کن اینبار من نیستم که سخت گرفتم...
پ.ن: اینبار ننوشتن سختتر بود... اینبار از سه نقطه هایم با یک مکث طولانی بگذرید...به اندازه ی همه حرفایی که نگفتم!