شاید کمی بهتر


نامه ی چارلی چاپلین به دخترش:

**چارلی در نامه ای به دخترش جرالدین که طبق نوشته ی خودش در "سوئیس،دومین ساعت از 8767 ساعت سال 1963"نگاشته شده است می نویسد:"جرالدین!در آن شبها،در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی،من باز بیدار می ماندم،در چهره ی تو می نگریستم،ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم:چارلی،آیا این بچه گربه،تو را خواهد شناخت؟تو مرا نمی شناسی جرالدین!در آن شبهای دور قصه ها به تو گفتم،اما قصه ی خود را هرگز نگفتم.این داستانی شنیدنی است.داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات آواز می خواند،می رقصید و صدقه جمع می کرد.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام،من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این بیشتر،من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند،اما سکه ی رهگذر خود خواهی،آن را می خشکاند،احساس کرده ام.با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از این که بمیرند،نباید حرفی زد.داستان من به کار تو نمی آید،از تو حرف بزنیم،به دنبال نام تو،نام من هست چاپلین!با همین نام،چهل سال بیشتر روی زمین را خنداندم و بیشتر از انچه آنان خندیدند،خود گریستم..."

چاپلین در قسمت دیگری از نامه ی خود به دخترش می گوید:"من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه،به خاطر بند بازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند،نگران بوده ام.اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم،مردمان،روی زمین استوار،بیشتر از بند بازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند."

و چاپلین همان"بند باز روی ریسمان نااستوار"است و ما "مردمان روی زمین استوار".

این نابغه ی سینما،نامه اش را در خطاب به دخترش این گوبه پایان می برد:"من فرشته نبودم،اما تا آنجا که در توان من بود،تلاش کردم تا آدم باشم.تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی،رویت را می بوسم."

سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٤ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com