شاید کمی بهتر


 

ده ساله شدن مکانی که روزی برای من اهمیت زیادی داشت حس غریبی دارد . نمیدانم برای ده ساله شدنش باید خوشحال باشم و اینجا از آن شادباش های مرسوم وبلاگستانی راه بیندازم یا برایش مراسم ترحیم و بزرگداشتی بگیرم و آرام بدون هیچ سرو صدایی برای همیشه کنارش بگذارم .

بعد از ده سال خجالت نمیکشم اگر بگویم من یک وبلاگنویس بودم . وبلاگ نویسی که زمانی بروبیایی داشت ... و امروز فکر کنم وقت بازنشستگی اش فرا رسیده . حقیقت تلخ است ... ولی اینجا دیگر نمیتواند یک وبلاگ واقعی و دوست داشتنی باشد .

پایان تلخیست ... پایانی بدون دوست ... بدون موفقیت ... بدون یک متن اثرگذار ...

اینجا در بیست و سومین روز از ماه با یک دختر نوجوان 15 ساله و رویایی و خیالپرداز شروع شد و حالا با یک زن 25 ساله ی متاهل و واقع بین و درگیر هزار فکر برای آینده ی زندگی خودش و همسرش تمام میشود . در بیست و سومین روز از سومین ماه سال 

شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیدم ... قسم میخورم که دیدمش ! بعد از سه سال رصد کردن مسیر پروازشان امروز یکی از آنها روی زمین بود و قبل از اینکه من برسم پرواز کرد و رفت . خیلی بزرگ بود . بزرگتر از چیزی که تصور میکردم . آمد یکی از شاخه های سوخته ی افتاده کنار دیوار همان خانه ای که درختانش وسط اسفند پر از شکوفه شده اند را برداشت و بالهای بزرگش را باز کرد و پرید . شاید اگر کمی قدمهایم را تندتر برداشته بودم بیشتر میدیدمش . 

تصور پرواز پرنده ای بزرگ مثل لک لک در کوچه پس کوچه ها خیلی هیجان انگیز است . چه برسد که به چشم ببینی . میدانم که زادگاه مادرم پر بود از لک لک های سفید بزرگ که روی پشت بام خانه ها لانه درست میکردند و تا وقت کوچشان همانجا می ماندند . 

حالا خدا میداند لک لک ها چند وقت است که برگشته اند . و من یک سال بود که آسمان را نگاه نکرده بودم ... حس بدیست ببینی داری دلخوشی های کوچکت را فراموش میکنی . لک لک ها دوست داشتنی ترین دلخوشی من بودند . 

امروز مدت طولانی ای کنار همان دیوار و چوب های سوخته منتظر ماندم تا دوباره برگردد . بهرحال برای ساختن لانه بیشتر از یک تکه چوب نیاز دارد . مگر اینکه آخرین تکه اش را همان وقتی برداشته باشد که من دیدمش . هرچه بود من منتظر ماندم . ولی نیامد . در عوض دلخوشی گذشته ام زنده شد ... نگاه کردن به آسمان و دیدن کلی چیز خوب که روی  زمین نمیشود دید !

یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |


روی صندلی نشسته بودم و پاهایم به زمین نمیرسید و اینطوری بهتر هم بود.چون میتوانستم با تمام توانم پاهایم را جلو عقب ببرم و این خیلی بهتر تر بود از شلوغی ای که آدم بزرگها راه انداخته بودن.آن هم به بهانه ی تولدی برای یک دختر بچه. نمیدانم چرا برای تولد بچه ها آدم بزرگها می آیند.آنها خیلی حرف میزنند.آدم سر درد میگیرد.تازه مدام باید با ادب بنشینی و خودت را از نگاه های مثلا محبت آمیز و لپ کشیدن های بی جهتشان قایم کنی.
آهنگ نسترن ای عشق من با صدای بلند پخش میشد و دختر ناهید خانوم میرقصید. هم سن و سال من بود . کفش پاشنه بلند پایش کرده بود و در حالی که با آهنگ لبانش را تکان میداد با حالت فجیعی میرقصید . کمی آنطرفتر دختر شهناز خانوم که از قضا او هم هم سن و سال من بود در حالی که موهای بلندش را تاب میداد و از دو طرف شقیقه اش چنان محکم کشیده بودتشان که چشمانش کشیده تر از همیشه بنظر می آمد داشت با لبخند و عشوه قر میداد.
من اما روی صندلی در حالی که پاهایم را تاب میدادم حوصله ام از این سر و صدا سر رفته بود. معنی اینهمه ادا و اطوار را موقع رقصیدن نمیفهمیدم. و اینهمه هیجان آدم بزرگها و دست زدن هایشان برای رقصیدن دیگران را. به خودم که آمدم دیدم شهلا خانوم و بغل دستی اش به من نگاه میکنند و از خنده ریسه میروند . شاید قیافه ام خنده دار شده بود . شاید دهانم از تعجب باز مانده بود . نمیدانم. هرچه بود خجالت کشیدم. برای همین دیگر پاهایم را تاب ندادم . بقیه ی مهمانی را تا توانستم برای ادا و اطوارهایی که ازشان سر در نمی آوردم بلند دست زدم !

 

 


+تو اتوبوس نشسته ام و آهنگ نسترن ای عشق من در گوشم پخش میشود. یاد همان روز و همان احساس خجالت  افتادم. خنده دار است . ولی هنوز از این شلوغی ها کلافه میشوم و هنوز رقصیدن به این شکل برایم مسخره ست . ترجیح میدادم در مهمانی ها باز هم پایم به زمین نمیرسید و با تمام توان تاب میدادمشان ... بدون توجه به نگاه های تمسخر آمیز و خنده های دیگران قر دادن های مسخره ی آدمها را نگاه میکردم و از تعجب دهانم باز می ماند .
ولی نمیشود ... من بزرگ شده ام . ازدواج کرده ام . پس باید ادای آدم بزرگها را در بیاورم . پاهایم را روی هم بندازم . در مهمانی ها کفش پاشنه بلند بپوشم . برای کسانی که میرقصند یک لبخند ملایم روی صورتم داشته باشم و آرام دست بزنم ... و دیگران نفهمند که در من دختر بچه ایست که پاهایش را تاب میدهد و حوصله اش ازینجا سر رفته...

جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |


1. چند روز است کسالت و بطالت از زندگی ام میبارد.مدام سعی کرده ام بانوشتن برای یکی دو ساعت هم که شده کار مفید کرده باشم.اما نمیشود.نوشته هایم خام و بی معنی ست.مثل روزهایم . روی مبل چمپاته زده ام و مامان درحالی که میوه پوست میگیرد یک قاچ به دست من هم میدهد . دارد برای دخترش جهاز آماده میکند و ناامید نگاهم میکند . ناامید از اینکه مثلا من قرار است زن یک خانه باشم . آن خانه چه حالی داشته باشد با چنین دختر سر به هوایی! سر به هوا که نه ! سر به پایین ... در گوشی!یادم رفته بود بگویم بیشتر از یک ماه هست که به درد گوشی مبتلا شده ام . دست مزد چند ماهم را یکجا دادم به یک دستگاه خانه خراب کن . شده ام شبیه همه ی آدمهایی که قبلا از دستشان کلافه بودم . من شده ام یک آدم حوصله سر بر . هر قاچ میوه را که از دست مامان میگیرم زیر لب میگویم : مرسی ... عادت کرده ام . خیلی وقتها مرسی گفتن هایم غیر ارادیست . این را وقتی فهمیدم که ریحانه به اعتراض گفت میشود انقدر تشکر نکنی؟ لازم نیست در یک دقیقه چند بار کلمه ی مرسی را بکار ببری! ولی دست خودم نیست . عادت کرده ام ! من عادت کرده ام انتظاری از کسی نداشته باشم . برای همین این مرسی ها با هر بار لطفی که به سویم سرازیر بشود از زبانم خارج میشود . انتظار ندارم مامان از میوه هایی که به اندازه ی خودش برایش آورده ام به من هم بدهد . ولی پدر مادر ها عادت دارند بچه هایشان را خجالت زده کنند . اینجوری باید تمام مرسی هایم را به توان دو برسانم . 
2. خدا وقتی داشته بعضی چیزها را خلق میکرده حتما حالش خیلی خوب بوده . مثلا وقتی داشت شکلات را درست میکرد حتما یک بازیگوشی کودکانه در خودش داشته . یا وقتی داشت خنده را می آفرید حتما از ته دل میخندید . یا برف را که میساخت دلش سرسره بازی و شیطنت میخواست لابد ! اما درباره ی آدمها زیاد حالش خوب نبوده شاید ... میترسم خدا از آدمیزاد ناامید شده باشد . دلم خوش است به تولد آدمهای جدید . تا وقتی نوزادی بدنیا بیاید دلم قرص است که خدا هنوز امیدوار است به این موجود دوپا!

پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

1. شب که میشود دلم هوای نوشتن میکند.آنوقتها که یک دفتر میشد تمام داروندارم شبها مینوشتم.چراغ ایوان را روشن میکردم و خودم روی کابینت یا سنگهای آشپزخانه مینشستم و از نور ایوان استفاده میکردم و تند تند مینوشتم. هنوز هم جای قطره هایی که از چشمانم سقوط میکردند روی بعضی از کاغذهای دفترم هست . آن روزها غمم سنگین بود . هم قد و قواره ی خودم نبود . اما صدایم در نمی آمد . یک دفتر بود که تمام غرهایم را هرچند وقت یکبار درونش خالی میکردم . بعضی شبها چند صفحه ... بعضی شبها به اندازه ی یک جمله با کلی لکه های خیس روی کاغذ ... 
نمیدانم چطور شد ... ولی از وقتی احسان هست خبری از آن نگرانی ها و غمهای سنگین نیست . نه اینکه نباشند . هستند ولی انگار قایم شده باشند یا بترسند جلوی احسان خودشان را نشان بدهند . من یک جور خوب و دلچسبی آرامم . به هیچ چیز فکر نمیکنم . یعنی دیگر حوصله ی فکر کردنش را ندارم . برای همین است که هنوزم شبها دلم نوشتن میخواهد ولی دردی حس نمیکنم . نوشتن درد میخواهد ... و من حالم خیلی خوب است ...
2. بعضی ها با چیزهای مهمتری معروف میشوند. کمی عجیب است و شاید هیچوقت فکر نمیکردم وقتی قرار شد برای اولین بار یک سنگ را با رنگ جان بدهم برای همیشه کنار اسمم یک «سنگ» قرار بگیرد . من تقریبا با  سنگهایم شناخته میشوم . در حالی که کار مهمی نمی کنم . عجیب نیست که آدمها آن دخترک لپ قرمزی با آن پیرهن خالخالی را قبل از رنگ کردن من روی سنگها نمیبینند؟
3. یک ماه از زمستان گذشته و من حتی به اندازه ی یک روز حسش نکردم . از این زمستانهای بی برف و آدم برفی بدم می آید . منتظر بهارم !

چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

1. نمیدانم یکباره چطور شد بدون اینکه بتوانم تصورش را بکنم دیدم تعداد زیادی دختر بچه دورم حلقه زده اند و سعی دارند بغلم کنند . صورت دختر کوچکی که توانسته بود زودتر از همه خودش را به من برساند و محکم به من بچسبد را نگاه میکنم . یک چهره ی معصوم به تمام عیار ! صورتش بقدری لطیف است که میترسم بوسه به گونه اش بزنم و سرخ شود . چشمانش بسته اند و با یک لبخند شیرین محکم دستانش را دورم حلقه کرده !

نمیدانم الان باید قربان صدقه شان بروم یا نگران بهم خوردن نظم کلاس باشم . اینجا کلاس اول است ... بی نظم ترین و البته بامزه ترین کلاس زهره که قرار است برای مدت کوتاهی جای زهره را برای شاگردانش پر کنم ! 

2. گاهی وقتها فکر میکنم اگر بود چقدر خوب میشد . بخاطر نیازی که بوجودش دارم گاهی به سرم میزند تمام ترس از احتمالاتی که همیشه در ذهنم هست را نادیده بگیرم و بروم سراغش . اما امان از این شک ... شک به اینکه شاید همه چیز به قشنگی ای که تصور میکنم نشود . شاید این تصورات شیرین فقط مال فیلم هاست ! شاید پیدا کردن یک گمشده در دنیای حقیقی آنقدر ها هم خوشبختی و رضایت را با خودش به همراه نیاورد . ولی هیچ کدام این شک و شبهه ها چیزی از نیازم به وجودش را کم نمیکند ... کاش بود ! از همان اول ... از همان روزی که بدنیا آمدم و بزرگ شدم . کاش بود روزی که زیر سفره ی عقد سوره ی یوسف را خواندم و برای گفتن بله به کسی که دوستش دارم نفسم در سینه حبس بود . کاش بود و برای هر لحظه ام خوشحالی اش را با تمام وجود حس میکردم . آرزوی خودخواهانه ایست ! ولی تمام لحظه هایی که نیاز داشتم نبود ... 


سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

1 . یادم نمی آید چند وقت است که ننوشته ام . دلم تنگ شده ! برای نوشتن ... برای وبلاگ که هیچ وقت هیچ جا نمی تواند اینقدر ناب و دوست داشتنی باشد . وبلاگی که من را مجبور به نوشتن و خواندن میکرد . دوست داشتم برمیگشتم به هفت هشت سال قبل و با عشق و علاقه برای این گوشه ی دنجم وقت میگذاشتم . ولی حالا کلمات از من فرار میکنند . نوشته هایم آنقدر مسخره هستند که ترجیح میدهم هیچ وقت کسی نخواند . ولی برای کسی که از 6 سالگی به نوشتن چرت و پرت عادت کرده ترک این عادت سخت است . باید بنویسد وگرنه به مرزی میرسد که میترکد . نمیدانم اگر این عادت به نوشتن نبود الان چه بلایی سرم آمده بود . هروقت که میخواهد این عادت از سرم بیوفتد ترس برم میدارد . یک ترس عجیب ! شبیه کسی میشوم که یکباره داخل آینه ببیند که جای دماغ و دهانش تغییر کرده و وحشت کند ! ترسناک نیست ؟! برایم ترک عادت نوشتن همینقدر وحشتناک است . 

2 . آهنگ های پوشه ی محبوبمان را گذاشته ام . همان آهنگ های شب های خاص سه نفری مان . لامصب ها عجیب بوی عود میدهد . شکل دودند . نوت هایشان مثل دود عود میرقصند و تو مغزم پخش میشوند . میشوند شبیه تمام فکر و خیال هایی که آن روزها در سرم داشتم . شبیه به تنهایی بی حد وحصرم ! شبیه به آدمهایی که خسته ام کرده بودند . میشوند شبیه خدا ! خدایی که فقط اون مانده بود برایم . خدایی که عاشقش بودم و عاشقم بود . خدایی که مراقبم بود عجیب ! اینکه میگویم عجیب حقیقت دارد . چون امروز میفهمم که اگر مراقبم نبود ممکن بود وضعیتم فاجعه آمیز باشد . این آهنگ ها خود معجزه اند . آدم را به همین سادگی تا بی نهایت میبرند و برمیگردانند !!

3 . وسایلش را مدام گم میکرد و اعصابش بهم میریخت . یک روز که دلم برایش سوخت گفتم با هم کمی اتاقش را خلوت کنیم تا کمی فضا باز شود ! قول هم دادم دست به دکوراسیون خارق العاده اش نزنیم و فقط چیزهای غیر ضروری را حذف کنیم . یک کارتون آوردیم و شروع کردیم به پر کردنش . دانه دانه ی کتابها را با آه و بغض داخلش چید . داشت بند دلم پاره میشد . احساس کردم دارم یک جنایت بزرگ انجام میدهم . حس کردم دارم بزرگترین دارایی های یک مرد ثروتمند را به زور ازش میگیرم و به مدت چند ماه ازش دور نگه میدارم !! تمام حرکت انقلابی خلوت کردن اتاق فقط به یک ستون کوچک کتاب محدود شد و از آن روز به بعد دیگر هیچ حرفی از جمع کردن وسایل نزدم . دیدم این مرد ثروتمند تر از این حرفاست . جانش به این کتابها و تابلو ها و عکس ها بند است . نمیشود یک ثروتمند را از دارایی هایش دور نگه داشت . نمیشود چیزی از این اتاق عجیب و شگفت انگیز و جادویی کم کرد . همه چیزش یک جور عجیبی به هم وصل هستند . اگر یکی از عکس ها را از دیوارش کم کنی همه چیز بهم میریزد . تمام سحر و جادویش از بین میرود . وجب به وجب این اتاق داستان دارد . مرد ثروتمند هر روز مینشیند قصه ی تک تکشان را میگوید . تقدسی که این دارایی ها دارند دیگر به من جرات جسارت به آنها را نمیدهد ... فقط کاش وسایل کوچک عقل داشته باشند و گم نشوند !

جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1. زنگ میزند که رسیدم . قرار است فردا برم تبریز تا بارهایش را تنهایی جابجا نکند . غذای فردای بابا را هم آماده کرده ام تا وقتی نیستم بدون نهار نماند . خانه را هم که قبل از آمدن مامان آماده کرده ام و فکر کنم کاری باقی نمانده باشد . 

وقتی تماما در خدمت پدر و مادر هستی هرچه قدر هم که نتوانی به کارهای شخصی و قرارهای دوستانه ات برسی باز هم از خودت رضایت کامل را خواهی داشت . زندگی چیزی کم ندارد وقتی لبخند رضایتشان را ببینی و بدانی حالشان خوب است اگر تو همراهیشان کنی . تمام سختی های این یک ماه فدای یک لبخند بابا و مامانم ...

2. این پدر هایی که برای دختر هشت ساله شان دستبند و گوشواره میخرند را باید خیلی دوست داشت . همانهایی که با دقت خاصی به رنگ و شکل دقت میکنند و موقع تحویل گرفتن جنس چشمهایشان برق میزند !! این پدرها بشدت دوست داشتنی هستند ... باور کنید ! ( رستاک نوشت )

3. لبه ی پله های کنار حوض شاهگلی نشسته ایم و آدمها را نگاه میکنیم . یک زن و شوهر جوان با لباس های ورزشی دور حوض میدوند . یک دختر چادری روگیر پشت دختری که به زور شال را روی سرش نگه داشته راه میرود . پیرمردی آواز میخواند . چند پسر دبیرستانی دوربین بدست و کوله به پشت از همدیگر عکس میگیرند و بلند بلند میخندند . و من و تو اینجا روی پله ها نشسته ایم و برای همه شان داستان میبافیم . که مثلا این خانوم و آقای جوان حتما قبل از ازدواجشان عاشق شده بودند و احتمالا در محل کار با هم آشنا شده اند و اولش خانواده ها با ازدواجشان مخالفت میکردند و ... خب قصه های ما همیشه پایان خوش دارند !

سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1. فقط 4 روز است که رفته . اما چرا فکر میکنم یک ماه است که نیست ؟! من که ساعتها را تازه باطری انداخته بودم . نمیتوانند خواب مانده باشند ! پس چرا من فکر میکنم هر یک روز به اندازه ی 7 روز و نصفی ست ؟! کاش مثلا یکی از این 4 روز تولدم بود . آنوقت 7 روز و نصفی طول میکشید تا تمام شود . یا اصلا تمام روزهایی بود که یاشار هنوز نرفته بود . آنوقت یک دل سیر میشد حرف زد و کباب خورد و شلواری را که همه اش برای خریدنش دو دل بود و هیچوقت نخریدش را بالاخره یک روزی خرید . یکی از همین روزهایی که 7 روز و نصفی طول می کشد ! 

2. مامان هم برای رفتن آماده میشود . از الان برای تنهایی یک ماهه کم آورده ام . با حساب اینکه یک روز معادل 7 روز نصفی است قرار است 225 روز را تنها بمانم . تازه اگر روزهایم بیشتر از این زمان تعیین شده طول نکشند !

3. با لباس سفید و بلندش در ماشین گل گلی عروس نشسته و زیباتر از همیشه لبخند میزند . روی پله ها در تاریکی شب ایستاده ام و در حالی که حواسم نیست کفش های پاشنه بلند چه بلایی دارند به سر پاهایم می آورند دلم از دیدنش غنج میزند و بلند جوری که از فاصله ی چند متری صدایم را بشنود میگویم : خوشبخت باشین ! این واضحترین تصویری خواهد بود که اگر یک پیر زن آلزایمری هم بشوم از بهترین روز زندگی یک دوست خوب در ذهنم ثبت خواهد شد ! و فکر میکنم همین برایم کافیست تا همیشه برایش خوشحال باشم . برای لبخندش که همیشگیست !

سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

1. یک جور ناجوری این مربع های رنگی افتاده اند به جان زندگی ام . چشمانم را که میبندم ظاهر میشوند . تلویزیون که نگاه میکنم از سرو کول هم بالا میروند . اتود که میزنم از سر قلمویم چکه میکنند و وقت آشپزی از سوراخ های نمکدان داخل غذا فرود می آیند . همه اش به خاطر نبودن لپ تاپ است . از وقتی مریض احوال شده من یادم افتاده این گوشی که این روزها در برابر گوشی های جدید گوشت کوبی بیشتر نیست یک بازی جذاب دارد . حالا کارم شده مربع های هم رنگ را کنار هم جور کنم و رکورد زنی کنم .

2. این روزها خوبند ... دلیلش هم نبودن اینترنت است . مامان رفته که مراقب بابابزرگ باشد . من تنهایی در خانه آشپزی میکنم . سریال میبینم . دلتنگ میشوم . قربان صدقه ی بابا میروم و دورش می چرخم . برایش هنرنمایی میکنم تا باورش بشود که دخترش برای خودش خانومی شده . بیشتر با تلفن حرف میزنم و صدای آدم ها را میشنوم . کتاب میخوانم . و کلی کارهای جدید که هیچوقت امتحانشان نکرده بودم . این یعنی زندگی جریان دارد !

3. بعد از گذشت تقریبا 3 ماه دارم اثرات این تغییر بزرگ در زنندگی ام را درک میکنم . ازدواج دارد از من آدم جدیدی میسازد . باستثنای این که هیچوقت با حرف ها و رفتارهای زنانه کنار نخواهم آمد !

4. حساب چیزها و آدمهایی که دل زده ام کرده اند دارد از دستم میرود ! خیلی وقتها آدمی بودم که از بدو خلقتم برای یک عده مهم نبوده ام که هیچ چندان هم خوشایند نبوده ام . اما نمیدانم چه اصراری داشتم که دوست داشتنشان را بر خودم واجب بدانم . حالا دیگر دلم را زده اند . چند وقتیست فهمیده ام کسی برای دوست نداشتن مجازات نمیشود . شاید فقط یک احترام کافیست !

شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |
Design By : nightSelect.com