شاید کمی بهتر

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز...چگونه مردن را خود خواهم آموخت

بعد از مدتها

1- چند روز پیش یاد روزهای جالبی افتادم! روزهایی که مدتها بود فراموششون کرده بودم. یاد آوریشون برام خیلی خوب بود...بهم انگیزه داد!! شاید همین یاد آوریه باعث شده دوباره اینجا یه سری بزنم!

2- دلم برای شبهای برفی و دسته های عزاداری و نوحه های ترکی تنگ می شه! ولی اینجا هم پاییزش قشنگه. نوحه ی محلی می خونن ... نمی فهمم ولی دلم می گیره! مثل همه ی شبهایی که با صدای نوحه ی مسجد محل خوابم می برد. اینجا هم خوبه!!

3- یه خبر بد چند روز مریضم کرد!! ولی فهمیدم کسایی هستند که خیلی بیشتر از اونی که خودم فکر می کردم دوستشون دارم ! حالا بیشتر می ترسم و نگرانم...

 

+ کوثر ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...

تا قبل از تولد 19 سالگیم از اینکه داشتم بزرگ می شدم لذت می بردم! وقتی وارد 20 سالگی شدم انقدر از بزرگ شدنم ترسیدم که خیلی چیزا رو از دست دادم...

و امروز 21 سالگیم رو فوت می کنم و دیگه برام مهم نیست که چی به سر خودم میارم! دوست ندارم این حال و روزمو... این بی هدف زندگی کردنمو... نیاز به تغییر دارم! آدمها روز تولدشون خیلی تصمیم های اساسی می گیرن. من اهل تصمیمات اساسی نیستم. ولی می تونم بهتر باشم! شاید کمی بهتر...


+ کوثر ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پنج ماه گمشده ی من

1- خب...تمام عکسایی که از اولین روزهای زندگی دانشجوییم تو محمود آباد داشتم از بین رفت! این خیلی دردناکه و منو بدجوری ناراحت می کنه! انگار 5 ماه از زندگیم این وسط گم شده باشه!! شاید به نظر مسخره بیاد ...

الان تنها عکسایی که از اون روزا دارم همین 2 تاست!

اولین ماکارونی ای که درست کردم !!!

 

و یه شب عادی...

 

2- در حال حاضر روزهای خیلی خوب تموم شده و حالا دیگه روزها فقط خوبن! تنها مشکلی که وجود داره اینه که کسی نیست منو مجبور کنه تا از خونه بیرون بیام.

3- طبق معمول قضیه نمایشگاه منتفی شد... 

+ کوثر ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بانوی ولیعصر

چند روز که نبینیش حس می کنی جای یه چیزی تو خیابونای ولیعصر تبریز کمه... انگار ولیعصر خونه اش شده و وقتی نیست چراغ خونه خاموشه! شبنم خانوم رو می گم... شبنم خانومی که از وقتی یادم میاد خوش تیپ بود و کلی طرفدار داشت... و هیچ روز بارونی ای بدون چتر نبود!

یکی می گفت جوون که بود عاشق یه پسر بوده. وقتی پسره ترکش می کنه تو این خیابونا سرگردون می شه. نمی دونم...شاید منتظره ! منتظره روزی که دوباره ببینتش... هر چی که هست الان شده ملکه ی ولیعصر تبریز . و نمی شه دوستش نداشت!

پ.ن: ساعت 1 نیمه شب بود و هنوز شبنم خانوم تو خیابونای خلوت قدم می زد . هنوز منتظر بود!!

+ کوثر ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زندگی ایده آل

خب...

این روزا زندگی حتی بهتر از اون چیزیه که خودم بخوام!

برگشتم خونه و بعد دوسال همه ی اعضای خانواده دور هم جمع شدیم و این هیجان برگشتم به خونه رو مضاعف می کنه. و خیلی شیرین و دوست داشتنیه که بشینیم برای همدیگه از روزایی که از هم دور بودیم تعریف کنیم و از اینهمه حرف زدن خسته نشیم...

هر چند ساعت یه بار به سایت دانشگاه سر می زنم تا نمره هامو ببینم و چقدر حال می کنم وقتی می بینم نتیجه بهتر از اونی شده که فکر می کردم.

برنامه ای که برای تابستون گذاشتم یه نمایشگاه تصویر سازیه که مدتها قصد انجام دادنشو داشتم. و الان تقریبا شروع به کار کردم تا آخر شهریور تمومش کنم. فکر کنم چیز خوبی از آب در بیاد!

چند روز دیگه هم عروسی قدیمی ترین دوستمه! و خب اینم یه قسمت شیرین ماجراست...

من خونه ام و همه چیز خوبه...به این می گن زندگی ایده آل!

 

+ کوثر ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد