شاید کمی بهترخدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز...چگونه مردن را خود خواهم آموخت |
||
دیروز تمام سعیم را کردم که تنها بودنم برایم مهم نباشد و از روزم لذت ببرم ! یک جورایی اینروزها خودم را هم با لبخندهای خشکم گول می زنم... به یک پیترپن نیاز دارم!!
پ.ن: دوست داشتم یک شاعر یا نویسنده ی ماهر بودم ... آنوقت این همه حرف روی دلم تلنبار نبود!
پنجره های باز و تکان خوردن پرده های گلدار که با خودشان عطری می آورند که فقط و فقط بوی همین روزهایی ست که منو و تو زیر همین پنجره ها نشسته بودیم و تو برایم شعر می خواندی . کافی ست یک سال بگذرد تا دیوانه وار دلم برای امروزمان تنگ بشود .
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کزان میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
.
.
.
1. این روزها حافظ بهتر از هر کسی حال و روز من را درک می کند .
2. می خواستم روزهایم بهتر از این باشند . می خواستم شب و روزم را کارهایی پر کنند که دوستشان دارم . بهانه ام فقط دلتنگی و دوری باشد . نه این نگرانی هایی که تمام تنم را بلرزاند. ولی هیچی بهتر نشد ! هر چه قدر خواستم و تلاش کردم نشد . روزهایی هستند که حتی به خوابم هم نمی دیدمشان . شاید زیادی به دعاهایم امیدوار بودم . فکر می کردم کافی است بخواهم و همه ی راه ها را بکار بگیرم . فکر می کردم کار نشد ندارد . ولی بعضی کارها نشد دارند . گاهی وقتا خدا کار خودش را می کند و هیچ اهمیتی به دعاهایت نمی دهد !
3. امیدم همه ی روزهای خوب را از من گرفت . نگویید کفر می گویم ! دلم از خدا گرفته...
آدم وقتی اینجا باشد هر روز دلش می خواهد اردیبهشت باشد !
اردیبهشت یعنی در خانه که باز شود عطر بهار نارنج چنان مستت کند که چند لحظه دلت بخواهد قبل از بیرون رفتن مکثی کنی و فقط نفس بکشی . اردیبهشت یعنی گلهای درخت اقاقیا ... یعنی وقتی میرسی سر کوچه ی خانه ، یکهو مسیرت را کج کنی و این هوس قدم زدن را تا هرجا که بشود ادامه دهی . اردیبهشت یعنی شنیدن موسیقی برگهای درختان تبریزی و قورقور قورباغه های برکه .
یعنی هر چه قشنگی است جمع شود در چشمانت و ندانی چطور این همه زیبایی را باور کنی !
پ.ن: اینجا بعضی وقتها انقدر حالم خوب است که روحم از شوق سرفه اش می گیرد .
1. کتابخانه ی دانشگاه این روزها مکان محبوب من است ... نه اینکه من این روزها کتاب خوان شده باشم یا خیلی احساس دانشمند بودن بهم دست بدهد! نه ... بحث سر همان حس امنیت و سکوت خوب و دوست داشتی ایست که مدت زیادی بود کم داشتمش !
2. همیشه خیالم از بابت لاکپشتهای کنار جاده راحت بود ولی این روزها فهمیدم حتی لاک لاکپشت ها هم جای امنی برای پنهان شدن نیست ! لاک پشت پرس شده دیده اید؟
3. بعضی از استادها طعم گیلاس می دهند ... حرف زدن با آنها حتی اگر 2 دقیقه هم باشد تمام روزت را شیرین و گیلاسی می کند .
4. کم دارمت ... حتی حالا که در چند سانتی ام نشسته ای!